(( اي بي خبر از سوخته و سوختني

عشق آمدني بود نــــــه آموختني ))

اين حديث در اولين ملاقات مولانا و شمس پديد آمد كه :

چون شمس به مجلس مولانا وارد شد او را در كنار حوضي نشسته يافت . وقتي در مورد كتابهاي چند كه پيرامون او بود از وي سوال كرد ، مولانا پاسخ داد: كه اين ها علم قال است ، تو را با آنها چه كار؟شمس دست فرا برد و آن كتابها را برداشت و يك به يك به آب انداخت ، لحظه اي بعد در مقابل اعتراض و پرخاش مولانا آنها را يك به يك از آب برآورد ،كتابها، تر نبود و از آب اسيبي به آنها نرسيده بود ، چون مولانا با حيرت از وي پرسد اين چه سر است گفت : اين ((ذوق و حال )) است تو را از آن چه خبر؟

بشوي اوراق اگر همدرس مائي

كه علم عشق در دفتـــر نباشد