تبليغاتX
يلدا و تارا
يلدا و تارا


یلدا در گیلان

نقش دیگر

 خداوندا دلی دریا به من ده
 در او عشقی نهنگ آسا به من ده
 حریفان را بس آمد قطره ای چند
 بگردان جام و آن دریا به من ده
 نگارا نقش دیگر باید آراست
یکی آن کلک نقش آرا به من ده
 ز مجنونان دشت آشنایی
 منم امروز ، آن لیلا به من ده
به چشم آهوان دشت غربت
که سوز سینه ی نی ها به من ده
 تن آسایان بلایش بر نتابند
 بلی من گفتم ، آن بالا به من ده
 چو بادریادلان افتی ، قدح چیست
 به جام آسمان دریا به من ده
 گدایان همت شاهانه دارند
تو آن بی زیور زیبا به من ده
غم دنیا چه سنجد با دل من
از آن غم های بی دنیا به من ده
چه دل تنگ اند این ایینه رویان
 دلی در سینه بی سیما به من ده
 به جان سایه و دیدار خورشید
 که صبری در شب یلدا به من ده

هوشنگ ابتهاج

 

چند شب دیگه  شب يلداست . شبي كه به بلندترين شب سال معروف است . شبي پر از خاطرات دوران كودكي . شبي به يادماندني براي هر ايراني . حالا كه به اين شب نزديك ميشيم  ، بد نديدم كه در باره اين شب هم مطلبي در وبلاگ نوشته بشه ، با توجه به اينكه شب يلدا با شب تولد دختر بزرگم هم مصادف ميشه همون دختري كه اسمشو بعنوان اسم وبلاگ انتخاب كردم البته تارا هم هست اونم دختر كوچيكمه . در هر صورت اميدوارم كه شب يلدا بهتون خوش بگذره ، و تفالي هم به حضرت حافظ بزنيد و مارو هم از دعاي خيرتون بي بهره نگذاريد .

از نظر لغوی، " یلدا " واژه‌ای است سریانی به معنای تولد و یا زاده‌شدن است که ابوریحان بیرونی آن را  "شب زادان " ترجمه کرده‌اند.
جالب است بدانیم که رومیان پس از گرویدن به دین مسیحیت تا سیصد سال، روز مشخصی را برای تولد "عیسی مسیح" نمی‌شناختند تا این‌که کلیسا، جشن تولد مهر را به‌عنوان زادروز "عیسی "پذیرفت. دلیل این‌که امروز بابا نوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می‌شود و همچنین برپاداشتن درخت سرو و ستارة بالای آن در ایام کریسمس، همگی یادگار و یادمان و یادآور جشن مهر و مهربانی‌ها و مهرورزی‌هاست.

یلدا تقابل و نقطة عطف جشن مرگ شب و تولد نور است. پایان پایداری ظلمانیت شب و آغازگر اقتدار روز است. جشن تاج‌گزاری خورشید و پادشاهی نور است. از این جهت است که ما ایرانیان چنین شبی را به انتظار می‌نشینیم تا مرگ شب و تولد فزونی نور را جشن بگیریم.
در شب یلدا، نیاکانمان با برافروختن آتش، قلب تیرگی ظلمت را می‌دریدند و به تماشای برافتادن جنازة شب با نوشیدن شراب ارغوانی و شکستن آجیل و خوردن انار و هندوانه و ... لحظات شورانگیز مرگ اهریمن تیرگی و ضلالت و چیرگی نور را شادکامی مستانه می‌بخشیدند.
شادمانی و شادخواری و شادرقصی در این شب زایش میترا و مهر یا زایش خورشید، تو دانی چه شور و شیدایی برانگیزد و چه رسوایی را در سرسرای هر خانه و کاشانه‌ای و در رخسار هر جنبنده‌ای آواز می‌دهد؟
و چه شیرین‌منظری است که در کنار خم و شراره‌های آتش بنشینیم و با شراب ارغوانی، گونه‌های انارگون مستان شب را جلوه‌ای از یکرنگی و نشاط عاشقانه ببینیم.
یلدا، زایش است و تولد نور؛ و چه چشم‌نواز است که این زایش از پس اهریمن شب رخ نماید و روشنایی و امید و رعنایی را در هر بام خانه‌ای آواز دهد و شادابی و شادکامی را در رخسار و کام هر جنبنده‌ای، شور و شیدایی و شیرینی شکربار بنشاند

در ادامه مطلبی در باره" آداب شب یلدا در گیلان" آوردم و  شما را به خواندنش دعوت میکنم که خواندش خالی از لطف نیست.

 



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:7  توسط همايون شريفي  | 



برف

برف، برف، برف و دیگر هیچ...
آنچه سپید است دل عاشقان است و دفترهای کهنه خاطرات،
وگرنه دیگر همه سرماست اینجا.
می دانم،
تا صبح جز یخ نخواهد ماند بر زمین،
جز یخ نخواهد ماند بر دل عاشقان.




+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:3  توسط همايون شريفي  | 



گیله مرد

داستان کوتاه گیله مرد از داستانهای زیبای ادبیات معاصر ایران است این داستان توسط زنده یاد بزرگ علوی نوشته شده است . بزرگ علوی در تاریخ ۱۳ بهمن سال ۱۲۸۲ در تهران به دنیا آمد و در ۲۸ بهمن سال ۱۳۷۵ در برلین بدرود حیات گفت . روحش شاد

باران هنگامه كرده بود. باد چنگ مي‌انداخت و مي‌خواست زمين را از جا بكند. درختان كهن به جان يكديگر افتاده بودند. از جنگل صداي شيون زني كه زجر مي‌كشيد،‌ مي‌آمد. غرش باد آوازهاي خاموشي را افسار گسيخته كرده بود. رشته‌هاي باران آسمان تيره را به زمين گل‌آلود مي‌دوخت. نهرها طغيان كرده و آبها از هر طرف جاري بود.
دو مامور تفنگ به دست، گيله مرد را به فومن مي‌بردند. او پتوي خاكستري رنگي به گردنش پيچيده و بسته‌اي كه از پشتش آويزان بود، در دست داشت. بي‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهديد كننده و تفنگ و مرگ، پاهاي لختش را به آب مي‌زد و قدمهاي آهسته و كوتاه برمي‌داشت. بازوي چپش آويزان بود، گويي سنگيني مي كرد. زير چشمي به ماموري كه كنار او راه مي‌رفت و سرنيزه اي كه به اندازه‌ي يك كف دست از آرنج بازوي راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب مي‌آمد، تماشا مي‌كرد. آستين نيم تنه‌اش كوتاه بود و آبي كه از پتو جاري مي‌شد به آساني در آن فرو مي‌رفت. گيله‌مرد هر چند وقت يكبار پتو را رها مي‌كرد و دستمال بسته را به دست ديگرش مي‌داد و آب آستين را خالي مي‌كرد و دستي به صورتش مي‌كشيد، مثل اينكه وضو گرفته و آخرين قطرات آب را از صورتش جمع مي كند. فقط وقتي سوي كمرنگ چراغ عابري، صورت پهن استخواني و چشمهاي سفيد و درشت و بيني شكسته‌ي او را روشن مي‌كرد،‌ وحشتي كه در چهره‌ي او نقش بسته بود نمودار مي‌شد.
مامور اولي به اسم محمد ولي وكيل باشي از زنداني دل پري داشت. راحتش نمي‌گذاشت. حرفهاي نيش‌دار به او مي‌زد. فحشش مي‌داد و تمام صدماتي را كه راه دراز و باران و تاريكي و سرماي پاييز به او مي‌رساند، از چشم گيله‌مرد مي‌ديد.
«ماجراجو،‌ بيگانه پرست. تو ديگه مي‌خواستي چي كار كني؟ شلوغ مي‌خواستي بكني! خيال مي‌كني مملكت صاحب نداره...»
«بيگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولي از فرمانده ياد گرفته بود و فرمانده هم از راديو و مطبوعات ملي آموخته بود.
«شش ماهه دولت هي داد مي‌زنه، مي‌گه بياييد حق اربابو بديد، مگه كسي حرف گوش مي‌ده، به مفت‌خوري عادت كردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا زندگي كنه؟ ماليات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكليف ما چيه؟ همين طوري كرديد كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما ديگه حالا دولت قوي شده. بلشويك بازي تموم شد. يك ماهه كه هي مي‌گم تو قهوه خونه. از اين آبادي به آن آبادي مي‌رم: مي‌گم بابا بياييد حق اربابو بديد. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعايا نخوان سهم مالكو بدند «به سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسيله امنيه، كليه بهره‌ي مالكانه‌ي آنها وصول و ايصال شود.» بهشون گفتم كه سركار فرمانده‌ي پادگان كيه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كاره‌اش هستم. بهشون حالي كردم كه وصول و ايصال يعني چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه مي‌گيد: مالك زمين بده،‌ مخارج آبياري رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو ميگيره يا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو مي‌گيره. ما كه هستيم. گردن كلفت‌تر هم شديم. لباس امريكايي، پالتوي امريكايي، كاميون امريكايي، همه چي داريم. مگر كسي گوش مي‌داد. سهم مالك چيه؟ دريغ از يك پياله چاي كه به من بدند. حالا... حالا...»
بعد قهقهه مي‌زد و مي‌گفت: « حالا، ‌خدمتتون مي‌رسند. بگو ببينم تو چه كاره بودي؟ لاور(1) بودي؟ سواد داري...»
گيله مرد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمي‌داد. از تولم تا اينجا بيش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولي وكيل باشي دست بردار نبود. تهديد مي‌كرد، زخم زبان مي‌زد، حساب كهنه پاك مي‌كرد. گيله‌مرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.
اگر از اين سلاحي كه دست وكيل‌باشي است، يكي دست او بود، گيرش نمي‌آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا كسي او را سر زراعت نمي‌‌ديد كه به اين مفتي مامور بيايد و او را ببرد. چه تفنگهاي خوبي دارند! اگر صد تا از اينها دست آدمهاي آگل بود،‌ هيچ‌كس نمي‌توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از اين تفنگها داشت،‌ اصلا خيلي چيزها، اينطوري كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شيرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولماني را تحمل كند كه به او مي‌گفت: «تو مرد نيستي، تو ننه‌ي بچه‌ات هستي.» اگر صد تا از اين تفنگها در دست او و آگل لولماني بود، ديگر كسي اسم بهره‌ي مالكانه نمي‌برد. تفنگ چيه؟ اگر يك چوب كلفت دستي گيرش مي‌آمد، كار اين وكيل‌باشي شيره‌اي را مي‌ساخت. كاش باران بند مي‌آمد و او مي‌توانست تكه چوبي پيدا كند. آن وقت خودش را به زمين مي‌انداخت، با يك جست برمي‌خاست و در يك چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتي بر سرنيزه وارد مي‌كرد كه تفنگ از دست محمدولي بپرد... كار او را مي‌ساخت... اما مامور دومي سه قدم پيشاپيش او حركت مي‌كرد! گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود. او را نمي‌شناخت. هنوز قيافه‌اش را نديده بود، با او يك كلمه هم حرف نزده بود.
كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گيرش مي‌آمد، مي‌دانست كه باش چه كند. با دندانهايش حنجره‌ي او را مي‌دريد. با ناخنهايش چشمهايش را درمي‌آورد... گيله‌مرد لرزيد، نگاه كرد. ديد محمدولي كنار او راه مي‌رود و از سرنيزه‌اش آب مي‌چكد. از جنگل صداي زني كه غش كرده و جيغ مي‌زند، مي‌آيد.
محض خاطر بچه‌اش امروز گير افتاده بود. حرف سر اين است كه تا چه اندازه اينها از وضع او با خبر هستند. تا كجايش را مي‌دانند؟ محمدولي به او گفته بود: «خان‌نايب گفته يك سر بيا تا فومن و برو. مي‌خواهند بدانند كه از آگل خبري داري يا نه.» به حرف اينها نمي‌شود اعتماد كرد و آگل تا آن دقيقه آخر به او مي‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر بچه نبود، ديگر كسي نمي‌توانست او را پيدا كند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده‌ي صدها از اينها بر مي‌آمد. اما آگل لولماني آدم ديگري بود. چشمش را هم مي‌گذاشت و تير در مي‌كرد. مخصوصا از وقتي كه دخترش مرد، خيلي قسي شده بود. او بي‌خودي همين طوري مي‌توانست كسي را بكشد. آگل مي‌توانست با يك تير از پشت سر كلك مامور دومي را كه سه قدم پيشاپيش او پوتينهايش را به آب و گل مي‌زند بكند،‌ اما اين كار از دست او برنمي‌آمد. از او ساخته نيست. محمدولي را ديده بود. او را مي‌شناخت، ‌شنيده بود روزي به كومه‌ي او آمده و گفته بوده است:«اگه فوري پيش نايب به فومن نره،‌ گلوي بچه را مي‌زنم سرنيزه و مي‌برم تا بيايد عقب بچه‌اش.» اين را به مارجان گفته بود.
مامور دومي پيشاپيش آنها حركت مي‌كرد. از آنها بيش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بي خبر از هيچ جا،‌ آمده بود گيلان. برنج اين ولايت بهش نمي‌ساخت. هميشه اسهال داشت،‌ سردش مي‌شد. باران و رطوبت بي‌حالش كرده بود. با دو پتو شب‌ها يخ مي‌كرد. روزهاي اول هر چه كم داشت از كومه‌هاي گيله‌مردان جمع كرد. به آساني مي‌شد اسمي روي آن گذاشت. «اينها اثاثيه‌ايست كه گيله‌مردان قبل از ورود قواي دولتي از خانه‌هاي ملاكين چپاول كرده‌اند.» اما بدبختي اين بود كه در كومه‌ها هيچ‌چيز نبود. در تمام اين صفحات يك تكه شيشه پيدا نشد كه با آن بتواند ريش خود را اصلاح كند، چه برسد به آينه. مامور بلوچ مزه‌ي اين زندگي را چشيده بود. مكرر زندگي خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولايت آنها آدمهاي خان يك مرتبه مثل مور و ملخ مي‌ريختند توي دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه داشتند مي‌بردند. به بچه و پيرزن رحم نمي‌كردند. داغ مي‌كردند،‌ يكي دو مرتبه كه مردم ده بيچاره مي‌شدند، ‌كدخدا را پيش خان همسايه مي‌فرستادند و از او كمك مي‌گرفتند و بدين طريق دهكده‌اي به تصرف خاني در مي‌آمد. اين داستاني بود كه بلوچ از پدرش شنيده بود. خود او هرگز رعيتي نكرده بود. او هميشه از وقتي كه بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و هميشه مزدور خان بوده است. اما در بچگي مزه‌ي غارت و بي‌خانماني را چشيده بود. مامور بلوچ وقتي فكر مي‌كرد كه حالا خود او مامور دولت شده است وحشت مي‌كرد. براي اينكه او بهتر از هركس مي‌دانست كه در زمان تفنگداريش چند نفر امنيه وسرباز كشته است. خودش مي‌گفت: «به اندازه‌ي موهاي سرم.» براي او زندگي جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنيا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشي براي او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌اي كه شايد از آدمكشي متاثر شد، موقعي بود كه با اسب، سرباز جواني را كه شتر ورش داشته بود،‌ در بيابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نياورد،‌ خوابيد،‌ سرباز تفنگش را انداخت زمين و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تير انداخت و نزديكش رفت. تفنگ او را برداشت و مي‌خواست سرش را كه از پشت كوهان شتر ديده مي‌شد،‌ هدف قرار دهد كه سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بي‌آبي مي‌ميري!» بعد فكر كرد پيش خودش و گفت:« يك گلوله هم يك گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «يه ميدان آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمي شتر را يدك كشيده و بعد خواست او را رها كند،‌ چون‌كه بدرد نمي‌خورد. ديد، نمي‌شود سرباز و شتر را همين طور به حال خودشان گذاشت،‌ برگشت و با يك تير كار سرباز را ساخت. اين تنها قتلي است كه گاهي او را ناراحت مي‌كند. خودش هم مي‌دانست كه بالاخره سرنوشت او نيز يك چنين مرگي را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب كسانش نيز با ضرب تير دشمن جان سپرده بودند. وقتي خان‌ها به تهران آمدند و وكيل شدند، او نيز چاره نداشت جز اينكه امنيه شود. اما هيچ انتظار نداشت كه او را از ديار خود آواره كنند و به گيلاني كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهي به گيله‌مرد نداشت و براي او هيچ فرقي نمي‌كرد كه گيله‌مرد فرار كند يا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگريزد با تير كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمينان داشت. مامور بلوچ در اين فكر بود كه هرطوري شده پول و پله‌اي پيدا كند و دومرتبه بگريزد به همان بيابانهاي داغ، بالاخره بيابان آنقدر وسيع است كه امنيه‌ها نمي‌توانند او را پيدا كنند. هر كدام از اين مامورين وقتي خانه كسي را تفتيش مي‌كردند، چيزي گيرشان مي‌آمد. در صورتي كه امروز صبح در كومه‌ي گيله‌مرد، وكيل باشي چهارچشمي مواظب بود كه او چيزي به جيب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولي كه از جيب گيله‌مرد درآورد،‌ صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چيزي كه او توانست به دست آورد، يك تپانچه بود. آن را در كروج، لاي دسته‌هاي برنج پيدا كرد. يك مرتبه فكر تازه‌اي به كله‌ي مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان مي‌ارزد. بيشتر هم مي‌ارزد، پايش بيفتد،‌ كساني هستند كه صد تومان هم مي‌دهند،‌ ساخت ايتالياست. فشنگش كم است... حالا كسي هم اسلحه نمي‌خرد. اين دهاتي ها مال خودشان را هم مي‌اندازند توي دريا. پنجاه تومان مي‌ارزد. به شرط آنكه پول را با خود آورده و به كسي نداده باشد.
باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توي گوش و چشم مامورين و زنداني مي‌زد. مي‌خواست پتو را از گردن گيله‌مرد باز كند و باراني‌هاي مامورين را به يغما ببرد. غرش آب‌هاي غليظ،‌ جيغ مرغابي‌هاي وحشي را خفه مي‌كرد. از جنگل گويي زني كه درد مي‌كشيد، شيون مي‌زند. گاهي در هم شكستن ريشه‌ي يك درخت كهن،‌ زمين را به لرزه درمي‌آورد.
يك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه‌ي وحشيانه‌اي ختم مي‌شد. تا قهوه‌خانه‌اي كه رو به آن در حركت بودند، چند صد ذرع بيشتر فاصله نبود،‌ اما در تاريكي و بارش و باد،‌ سوي كمرنگ چراغ نفتي آن،‌ دور به نظر مي‌آمد.
وقتي به قهوه‌خانه رسيدند، محمدولي از قهوه‌چي پرسيد: « كته داري؟»
- داريمي.(2)
- چاي چطور؟
- چاي هم داريمي.(3)
- چراغ هم داري؟
- ها اي دانه.(4)
- اتاق بالا را زود خالي كن!
- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كوديم.(5)
- زمينش كه خالي است.
- خاليه.
- اينجا پست امنيه نداره؟
- چره، داره.(6)
- كجا؟
- ايذره اوطرف‌تر. شب ايسابيد،‌ بوشوئيدي.(7)
- بيا ما را ببر به اتاق بالا.

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید

http://www.sokhan.com/80years.asp?id=23003



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:33  توسط همايون شريفي  | 



به یاد پدر

 

سلام خدمت همه دوستان 

 غم از دست دادن پدر درد بزرگیست که تحمل آن خیلی سخت و دشوار میباشد . من هم از این درد مستثنی نبودم و چند روزی است که در غم از دست دادن پدر بزرگوارم به سر میبرم  و بدینوسیله از کلیه دوستانی که در این مدت به صورت حضوری - تلفنی - چاپ آگهی و .... تسلی دلم بودند سپاسگذاری میکنم و امیدوارم که در شادیهایتان جبران نمایم .

شعری از فریدون توللی برای سوگ پدر:

 یادت به خیر ، ای پدر ، ای رهبری که مرگ
کوتاه کرد پای ِ تو از کاروان ِ ما
 کانون ِ عشق بودی و سر منزل ِ امید
 درمان ِ درد و همدم ِ روز و شبان ما
چون آفتاب ِ زرد و غم انگیز ِ شامگاه
 رفتی و چون شفق ، دل ِ یاران به خون نشست
 غم ، سایه ریخت بر دل و از رفتنت به جان
گویی غبار ِ تیره و سرد ِ قرون نشست
 پیوندها به مرگ ِ تو بگسست و نامراد
هر یار ِ دلشکسته ، فرا شد به گوشه ای
 پاشید زار و گشت لگدکوب ِ روزگار
 هر چا که بود از تو و مهر ِ تو خوشه ای
 وایا به حال ِ زارِ تو ، وایا که همچو شمع
یک عمر سوختی و کست اعتنا نکرد
 یک عمر سوختی که ننالد کسی ز رنج
یک عمر سوختی که نسوزد دلی ز درد
یک عمر سوختی و بیاموختی که جور
 تقدیر ِ چرخ و مصلحت روزگار نیست !
 وان بینوا که مرده به ویرانسرای ِ فقر
جز کشته ی شقاوت ِ سرمایه دار نیست !
یک عمر سوختی که به این خلق ِ بت پرست
 روشن کنی که خدمت ِ بت از سیه دلیست
وین فتنه ها که می رود ز ناکسان به خلق
محصول بردباری و سستی و کاهلیست
دردا! که پند ِ گرم ِ تو در این گروه ِ سرد
 با آن سخنوری ، سرمویی اثر نکرد 
 



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:47  توسط همايون شريفي  | 



باز باران

باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

يادم آرد روز باران

گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 ((ادامه شعر و زندگینامه شاعر در ادامه مطلب ))





ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:16  توسط همايون شريفي  | 



تولد

گیل آوا
 ای کودک کرانه و جنگل
ای دختر ترانه و ابریشم و بلوط
 ازکوره راه دامنه و ده
 با ما بگو که بوی چه عطری
 یا بال رنگ رنگ چه مرغی تو را کشاند
 تا پایتخت مرگ ؟
 چشم که خفته بود که چشمانت
 راه از ستاره جست
 دست که بسته بود که دستانت
از میخ های کلبه ربود آن تفنگ پر ؟
گیل آوا
 ای روشنای چشم همه خانوار رنج
بی شمع و شب چراغ
در پیش چون گرفتی این راه پر هراس
و آن گاه با کدام نشانی
 بر خلق در زدی که جوابت نداد خلق ؟
 وقتی گلوله تو به بن بست کوچه ها
 بر حثه جنایت
دندان ببر بود که در گوشن می چرید
وقتی فشنگ آنان
 در قامتت بهاری در خاک می کشید
بی راه و بی گناه
سر در گم هزار غم خرد عابران
آنان که بایدت به کمک می شتافتند
 آرامی سوی خانه و کاشانه می شدند
 ای وای از آن جدایی و این جرئت
فریاد از این جنون شجاعت
گیل آوا
 ای خوشه شکسته سرخ انگور
 آه ای درخت خون
گیل آوا
اینک بگو به ما
تا با کدام اشک رشادت را
ما شستشو کنیم ؟
 چونان تو را کجا
 ما جستجو کنیم ؟
ای بر توام نماز
 ای بر تو ام نیاز هزاران هزارها
تکرار شو
 بسیار شو
ای مرگ تو تولد زن در دیار من
 یکتای من خجسته گیل آوا

سیاوش کسرائی



  



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:6  توسط همايون شريفي  | 





به پرنده های جنگل گیلان
پیغام دادم
که در نماز سحرگاهی
 و در ملال تنبلی آبسالی جاوید
 گنجشک های تشنه دشتستان را
در یاد داشته باشند
باور کنید ! دنیا اسب رهوار خسته ای نیست
که بی سوار سوی آخورش روانه کنند
دنیا پرنده ای نیست
از قله های برهنه وحشی جنوب
که جفت مهربانش را
 از آشیانش
از روی گنج پر تپش بیضه ها
 بر سفره شغالان بگذارند
در گرگ و میش مبهم پاییز
 از آبهای پر گره صبحدم بپرس
که صخرههای دره دیزاشکن
یاد آوران لال چه خشم و خروش ها عبوسی از کلانمدیهایی بودند
 که نان ارزان را
 هرگز برای خویش نمی خواستند
 دهقان دشت های تشنه
 دهقان تشنگی ها
دهقان خشکسالی های جاویدان
 و آبسالی های ده سالی یکبار
 در نیمروز دیروز
بیل بلند تو
 خورشید را به قافیه پیروزی
در شعر من نشاند
 و دست پینه بسته تو امروز
 با بافه های فربه گندم
منظومه بلند برکت خواند


منوچهر آتشی



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:2  توسط همايون شريفي  | 



شب قدر است ......

 

شب قـــدر است و من قدري ندارم               چه سازم توشه قبري ندارم

شب قـــدر است و من کاري نکردم               امام خويش را ياري نکردم

            خدايـــــــــــــا! طاقت دوزخ ندارم                  که من امنيت از برزخ ندارم          

            تو لطفت را به من ابــــراز کردي               در غفران به رويم باز کردي          


التماس دعا



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:59  توسط همايون شريفي  | 



بناها و جاذبه های دیدنی لاهیجان

 

 

 

 

خلاصه ای در باره لاهیجان

 بناي شهر لاهيجان به "لاهيج ابن سام ابن نوح " نسبت داده مي شود. اين شهر، در گذشته "دارالاماره" يا "دارالامان" و سپس "لاهيجان المبارك" خوانده مي شد. لاهيجان در سال 705 ه . ق به دست اولجايتو فتح شد و امير تيمور به آن لشكر كشيد. پس از تيمور، سيد امير بيك و اعقاب وي – از سادات كياني – بر شهر لاهيجان حكومت كردند.   پس از سقوط حكمرانان كياني، حاكمان صفوي در اين شهر حكومت كردند. از حوادث ناگوار و مهم در تاريخ لاهيجان، طاعون در سال 703 هـ . ق، آتش سوزي سال 850 هـ . ق، لاهيجان و اشغال آن توسط روس ها در سال 1725 ميلادي است. در سال 1230 هـ . ق لاهيجان دچار زلزله شد و در سال 1246، بار ديگر طاعون در آ ن كشتار كرد. لاهيجان يكي از مراكز اصلي جنبش جنگلي ها بود. در حال حاضر لاهيجان يكي از شهرهاي زيباي استان با امكانات فراوان جهانگردي است.

 آرامگاه امامزاده مير شمس الدين

اين آرامگاه در محله اردو بازار لاهيجان قرار دارد و يكي از بناهاي پر نقش و نگار استان محسوب مي شود. بالاي تاق نماهاي هشت گانه بنا، ميان دو حاشيه گچ بري شده، قصيده اي 15 بيتي با خط نستعليق خوش گچ بري شده است كه در آن نامي از مير شمس الدين و يادي از عباس نامي شده كه دومي در دوران ناصرالدين شاه، اين آرامگاه را بنا كرده است. سقف بنا آيينه كاري شده است؛ در سمت شرق آرامگاه، ايوان بزرگي قرار دارد. بر روي مزار، صندوق قديمي نصب شده است كه دو تاريخ 1018 و 1017 ه . ق را دارد.

 آرامگاه شیخ زاهد گیلانی

اين بناي تاريخي در بيرون شهر لاهيجان و در روستاي شيخانه ور، بر سر راه لاهيجان به لنگرود واقع شده است و به تاج الدين ابراهيم، ملقب به شيخ زاهد گيلاني تعلق دارد.  تنها كتيبه موجود اين بنا، به خطي نه چندان خوش روي صندوق چوبي قديمي مزار شيخ است كه تاريخ 832 هـ . ق دارد. سبك معماري اين اثر ويژگي هاي قرن هشتم يا نهم را نشان مي دهد.

  آرامگاه كاشف السلطنه

حاجي محمد ميرزا معروف به كاشف السلطنه نخستين كسي است كه كشت چاي را در گيلان مرسوم كرد و امروزه از بركت ابتكار و تلاش اوست كه هزاران چايكار گيلاني با كشت اين محصول با ارزش، زندگي خود را تأمين مي كنند. وي در راه بوشهر در يك حادثه رانندگي كشته شد. آرامگاه وي در شهر لاهيجان برفراز تپه اي مشرف به باغ هاي چاي كه كوه بيجار ناميده مي شود، ساخته شده است.

 آرامگاه مير شمس الدين لاهيجي

اين بنا در داخل شهر لاهيجان واقع شده و آرامگاه مير شمس الدين از معارف زمان شاه اسماعيل اول صفوي است. بنا يادگاري از دوره صفوي است كه در كتيبه هاي آن اشاره اي به تاريخ بنا نشده است، ولي سنگ قبر آرامگاه تاريخ 1017 ه . ق را دارد.

  بقعه چهار پادشاهان

اين بقعه در محله ميدان لاهيجان قرار دارد و ابتدا آرامگاه سيد خرم كيا (مقتول در سال 647 ه . ق) بوده است، اما بعدها ديگر سادات زيدي كيايي را نيز كه در سال 791 ه . ق در جنگ رشت كشته شده اند، در كنار گور وي به خاك سپرده اند.  قديمي ترين صندوقچه اي كه در اين بقعه وجود دارد در سال 791 ه . ق و جديدترين آنها در سال 1015 ه . ق ساخته شده است. نماي ديوار شمالي با صحنه هاي مذهبي نقاشي شده اند.

 پل خشتي تجن گوكه لاهيجان

اين پل آجري دوره قاجار دو چشمه با تاق هاي جناغي دارد. در دو پايه كناري پل دو اتاق كوچك و در پايه مياني آن نيز اتاق كوچك ديگري براي استراحت و اطراق كاروانيان ساخته شده است. طول پل 60 متر و عرض آن 25/ 4 متر و ارتفاع آن از وسط تيزي تا سطح رودخانه 30/6 متر است.

 پل خشتي لاهيجان

در انتهاي محله "پردسر" بر رودخانه "سيم رود" پل آجري استواري با پنج چشمه جلب نظر مي كند. چشمه مياني پل از چشمه هاي ديگر بزرگتر است. طول پل 15 متر و سطح آن سنگفرش است.

 خانه قديمي محمد صادقي

از بناهاي مسكوني دوره قاجاري است كه در بافت قديمي شهر لاهيجان قرار دارد. اتاق هاي آن داراي تزئينات نقاشي و گچ بري مي باشد، تزئينات اين بنا بسيار ظريف و استادانه اجرا شده و مشخصه معماري مسكوني دوره قاجار در گيلان است.

 http://www.farhangsara.com/fnorth_of_iran.htm

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:21  توسط همايون شريفي  | 



سفره گیلانی



 سفره گيلاني را شايد بتوان رنگين‌ترين سفره ايراني ناميد. در گيلان وضعيت كشاورزي و دامپروري روبه راه است. از اين رو موادخام و اوليه براي طبخ انواع غذاها در دسترس آشپزهاي اين خطه قرار دارد. كمي ذوق و ذائقه توانسته سفره‌هاي گيلاني را بسيار جالب توجه كند. پس از طبيعت متنوع گيلان كه كوه و جنگل و دريا را مي‌توان به تماشا ايستاد، تعدد گونه‌هاي غذايي نيز جاذبه‌اي در حد خود بي‌بديل است.

گيلاني‌ها تبحر خاصي در پخت غذاهاي محلي به شكل رسمي و بدون گوشت قرمز دارند. در دنياي امروز كه پزشكان كم مصرف كردن گوشت قرمز را به بسياري از بيماران توصيه مي‌كنند، مي‌توان سراغ گيلان را گرفت و غذاهاي رسمي بدون گوشت را چشيد.

كهن‌ترين غذاي اختراع دست بشر، نزديك به چهار هزار سال پيش در گيلان به ثبت و طبخ و ميل رسيده است. ميرزا قاسمي از تركيب چند ماده ساده مانند بادمجان، سير و تخم‌مرغ تشكيل شده و هنوز هم گردشگران گيلاني طعم آن را زير دندان دارند. در خطه سرسبز گيلان از سواحل غربي خزر تا نيمه‌هاي دريا را تحت نفوذ نام خود قرار مي‌دهد. 55 خورش محلي موجود است. خورش‌هايي كه هر كدام مي‌تواند به عنوان غذاي رسمي در مجالس سرو شود. بادمجان مسما، غوره مسما، مالاوابيج، كال كباب، دخترلوس،‌ طاس كباب، گزر آويج، كولي غورابيج، كوئي، ميرزا قاسمي، گل در چمن، ته بوريان، شيرين تره، گوشت تورش، تورشه تره، شيش انداز، آلو مسما، ماهي فسنجان، جعفري قورمه و بسياري ديگر خورش‌هاي گيلاني محسوب مي‌شود. اين غذاها را معمولا در اكثر روستاها مي‌توان يافت. البته شهرنشينان گيلاني از اين قبيل خورش‌ها در مراسم و مجالس به عنوان خورش حاشيه‌اي در سفره ايراني خود استفاده مي كنند.گيلان پر از شاليزار است. بسياري از روستاييان اين استان، نسل به نسل شالي‌كار و شالي‌دار بوده‌اند. انواع برنج‌ها در گيلان يافت مي‌شود. مرغو‌ب‌ترين برنج از گيلان صادر مي‌شود. گيلاني‌ها روش‌هاي مختلفي در پختن پلو ابداع كرده‌اند. كته ساده، شويد پلا، شير پلا، اشبل پلا و باقلا پلا از دسته پلوهاي گيلاني به حساب مي‌آيد.

آش‌ها، دلمه‌ها و كوفته‌هاي گيلان نيز به خاطر وجود انواع سبزي از تنوع بالايي برخوردار است.

دكتر «سنجابي امامي» درباره آش‌هاي ايراني مي‌گويد: «در ايران بيش از 400 نوع آش و سوپ با زيرگونه وجود دارد و اين در دنيا بي‌نظير است.»

آش قليه، خمير آشه، خالوآبه، دوشواره، بورش، تورشه آش و در ماه رمضان آش كشك پيش غذاي خوشمزه و متفاوت سفره گيلاني است. مردم گيلان در تركيب مواد غذايي نيز تبحري خاص دارند. از اين رو علاوه بر كوكوهاي معمول و رايج كه در هر خطه‌اي از ايران طبخ مي‌شود. آنها باقلا كوكو، ورقه،‌ اشبل كوكو و شامي رشتي را نيز به اين مجموعه افزوده‌اند.

ماهي قوت بسياري از مردمان گيلان را تامين مي‌كند. صيادان روستاهاي ساحلي غذاي‌شان را از دريا صيد مي‌كنند و با تنوع ماهي‌ها، غذاهاي متعددي طبخ مي‌كنند. ماهي فبيج ساده (ماهي كركه) ماهي نارنجي، ماهي شكم پر با پوست در فر، دبيجا (خوراك روده ماهي)، ماهي مالتا، خوراك كولي و كلمه سرخ كرده، كتلت ماهي اوزون برون، ماهي افلاطوني و ماهي شكم اسباب تنها چند گزينه از دستاوردهاي گيلاني‌ها در آشپزي است.

مردم با اشتها و خوش ذائقه گيلان، علاوه بر انواع غذاهاي منحصر به فرد و ويژه خودشان با شيريني‌هاي محلي و حلواهاي خانگي از ميهمانان پذيرايي مي‌كنند. حدود 25 شيريني و حلوا در گيلان طبخ مي‌شود. متاسفانه بسياري از رستوران‌هاي بين راهي اطلاعي از غذاها و شيريني‌هاي محلي ندارند و در فهرست غذاي‌شان اين اسامي چندان به چشم نمي‌آيد. ولي برخي رستوران‌ها در شهرستان‌ها، و البته پذيرايي روستاييان خوشروي گيلاني اين غذاها را پيش روي شما مي‌گذارند.

عسلي حلوا،‌ خرش حلوا،‌ پلادانه حلوا، سنگاسين حلوا، گل قند، شيربرنج، دوشاب بج، باقلواي دو رنگ، رشته خوشكار، شيريني سام پوسته،‌ قيقناق و گل پالوده از جمله اين شيريني است.

گيلاني‌ها از هر يك از اين غذاها و شيريني‌ها در مراسمي خاص استفاده مي‌كنند. براي مثال رشته خوشكار پرطرفدارترين شيريني ماه رمضان در گيلان است. براي اعياد ملي مانند نوروز،‌ خاتون پنجره در ظرف شيريني جا باز مي‌كند.

هر جا ميوه بيشتري باشد، محصولات جانبي نيز افزايش پيدا مي‌كند. در گيلان مرباها و شربت‌هاي فرواني تهيه مي‌شود. بيش از 26 گونه ويژه خطه گيلان.

شربت زغال اخته، شربت ولش، برفه دوشاب، مرباي خلال پوست پرتقال يا نارنگي، مرباي بالنگ، خمس انجير، خمس اخته، اربا دوشاب، مرباي تمشك، مرباي شقاقل، بادرنگ و بهارنارنج را در اين دسرها به حساب مي‌آورند.

نمي‌شود سر سفره گيلاني‌ها حاضر شويد و چشمتان به زيتون پرورده و ترشي نيفتد. در صنعت رب‌گيري هم پيشگام بوده‌اند و چند گونه رب در غذاها استفاده مي‌كنند. رب آب غوره، رب آلوچه، رب نارنج، رب پامادور(گوجه فرنگي) و رب انار در گيلان زياد استفاده مي‌شود و شايد در شهرهاي ديگر ايران اين غذاها هنوز جلوي چشم ميهمان و ميزبان قرار نگرفته باشد. ترشي فلفل، دلار (درار)، سيرتورشي، بادنجان ترشي، ترشي هفتابيجار، پارالماسي ترشي و آب كونوس(ازگيل) در زمره تورشي‌هاي گيلاني به حساب مي‌آيند

 http://www.chn.ir/news/?section=1&id=6404



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:57  توسط همايون شريفي  | 



درباره وبلاگ

سلام . من همايون شريفي هستم متولد 14 مرداد 1349
اين وبلاگ از تاريخ 23/07/1387 جهت تبادل لينك با وبلاگهاي
ديگر و دريافت اظهار نظرهاي پر از مهر و محبت شما دوستان
افتتاح شده است . منتظر پيامهاي شما هستم


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387


پیوندها
نگاه نو
دكتر داود محمدي
گيلانشناسي
ترازنامه
رفيق بهرام
گيلانك (مهندس مهدوي)
لغتنامه گيلكي به فارسي
ديكشنري فارسي به انگليسي
حسابداري "حسابرسي"
حسين پناهي
دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران جنوب
حسابداري از نگاه من (صفائي)
بهشت گيلان (دكتر روشن فومني)
طوفان (دكتر روشن فومني)
بالا كلده (دكتر روشن فومني)
خانم كيانپور(شعر گيلكي)
آقاي پورهادي(شعر گيلكي)
آينه مهر( خانوم معلم)
دختر پائيز
انجمن گفتگوي سل تي تي
گيلدا
تكبان
شماليها
بلسبنه (آقای بهمن رهنما)
انجمن وبلاگ نویسان گیلان
خانم لیلا پورکریمی
شکوفائی عشق و توانگری درون (کتایون عزیز)
آوای باران
روستای چولاب (آقای همرنگ)
آخرای کارمندی(ساراخانم)
غربت سنجاقک ( گیلدا خانم)
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
یلدا در گیلان
برف
گیله مرد
به یاد پدر
باز باران
تولد

شب قدر است ......
بناها و جاذبه های دیدنی لاهیجان
سفره گیلانی


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ



فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دريافت کد فالگيري

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین